تبليغاتX
هفت شهر عشق
 
هفت شهر عشق
 
 
داستان ،فلم نامه ،شعر
 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
که از خاک گلو يم سوتکي سازد
گلو يم سوتکي باشد
بدست کودکي گستاخ وباز يگوش
و او
يکريز و پي در پي
دم خو يش را بر گلو يم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را...


"معلم شهيد دکتر علي شر يعتي"

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 12:40  توسط علی فاضل   | 

 

 

نمای بیرونی/ روز /10صبح                                                             

 پیش دروازه مرستون

  زن میانسالی درحدود 40 ساله به انتظاردیدن کسی می باشد.از لباس وپوشاک او فهمیده می شود که از اطراف کابل آمده باشد .اوباید که مدتی را صبر کند تا نوبت اش شود،که به داخل برود ،از جای خود بلند میشود چند قدم به پیش میرود .دیگر.حوصله ای برایش نمانده است.

دوباره به جای اول خود باز می گردد.از پشت میله ها، درون مرستون را سیل میکند .در میان مریض ها نگاه او سرگردان است نگاه اش به جایی ایستاد نمی شود. دنبال کسی می گردد .صدایی به گوشش می آید که او را صدا می کند.

ولی او متوجه نمی شود درافکار خود غرق است.این بار صدا دوباره بلند تر نام اورامی خواند.و اویکباره متوجه می شود، به پیش می رود .چوکی دار که مامور دخول وخروج است ، به اوغضب می کند.

حال به درون مرستون می آید.در راهی که به پیش می رود تا به سالون ساختمان اصلی برسد،خندان است . بقچه و دستمالی را که همراه خود دارد.می خواهد که باز کند ولی ..نی. پشیمان می شود زیر بغل بقچه را محکم می گیرد.به راه خود محکم تر قدم می زند.

نمای داخلی /روز

آرام وآهسته به داخل سالون می آید ..کسی از کارکنان مرستون دیده نمی شود

.درون سالون عده ای از مریض ها به او نگاه های عجیبی دارد .زن فکرمی کند که دراینجا بیگانه است.یکی از مریض ها به او لبخندی می زند .زن به اجبار خنده ای می کند. دنبال کسی است گمشده اش دراین جا نمی باشد.نگران است. از سالون خارج میشود.

نمای بیرونی /روز

به بیرون سالون وحویلی پشتی می آید،بر روی چوکی دختری را می بیند . تبسمی می کند. به اونزدیک می شود.بقچه اش را روی چوکی می ماند، دختررا در آغوش می گیرد دختر بی تفاوت است.مادر بقچه اش را باز می کند .

شیرینی وکلچه ایی که خودش تهیه کرده است به او می دهد ..از پشت کلکین منزل بالا داکتری به آنها نگاه می کند مادر درحال شانه کردن سر دخترش میبا شد .داکترآرام به سالون ازراه زینه به منزل پایین می آید.

درون حویلی داکترازدور به مادر ودختر نزدیک می شود به آرامی روی چوکی پهلوی آنها می نشیند.

داکتر با آنها احوال پرسی می کند مادر به او در روی دراز چوکی جای خالی می کند .مادر پرسان می کند: داکتر جان دخترم آیا خوب خواهد شد یا نه ؟

داکتر به مادر امید واری می دهد که دخترش در آینده بسیار نزدیک خوب خواهد شد.

داکتر:مادر جان مه فکرمی کنم که شما وفامیل تان یک واقعیت را ازما پنهان می کنید باید که برما بگویید: که ایی دخترزیبا را چی شده است ؟ بر سلامتی وآینده اش لازم است که ما بفهمیم ؟ در دوسیه اش چیزی گفته نشده ،که ما ره کمک کنه ؟

مادر:نه داکترجان..ایطو گپ نیست ..که مه چیزی ره از شما پوت کنم .

داکتر:خی چی گپ است ؟ چرا ایی صورت زیبا باید بسوزه ؟چرا باید ایی دختر تکلیف روانی و اعصاب پیدا کنه ؟ واقیعت چیست ؟ بگویین که مه برش راه حل پیدا کنم ؟

مادربا گوشه چادری اش قطرات اشک خود را پاک می کند .روی خود رابه سمت دیگربر می گرداند.تصویر مادر به آرامی فیت می شود .

فلاش بک (یک سال قبل )

زیبا دختری 16-17 ساله است .در میا ن حویلی سر چاه آب مشغول شستن ظرف های خانه می باشد ،از بیرون حویلی صدای غال ومقال می آ ید دروازه به شدت باز می شود پدرش است که با سر و روی خون آ لود به خانه داخل می آید.زیبا ورخطا می شود، پدرش داس علف درو را از روی دیوار حویلی می گیرد با سرعت و غضب به کوچه بازمی گردد . دلو چاه به شدت پایین می رود .شلپ صدا می کند.،زیبا دست از شستن بر می دارد،

دوان دوان به روی بام می رود چیزی را از بام نمی بیند.به سرعت پایین می آید .نمی فهمد که چه کند،او بسیار ورخطا ونگران است .

دیزالو(چند روز بعد)

مردان و ریش سفیدان قوم در خانه پدر زیبا جمع شده اند .جرگه قومی می باشد ،آنها راجع به قتلی که پدر زیبا مرتکب شده است گپ می زنند.نگاهی شیطانی مرد 45 تا 50 ساله زیبا را می بیند، زیبا خود را از نگاه مرد کناری می کشد ،او برادر مقتول است ،فیصله جرگه به بد دادن زیبا منتهی می شود.زیبا در آغوش مادرش در دهلیز گریان است.قطرات اشک مادر نیز جاری است مادر فکرمی کند: باید که تسلیم سرنوشت شد.

دیزالو(چند روز بعد)

در روی حویلی دو یا سه دیگ دیده می شود.آتش در زیر دیگدان زبانه میکشد .

امید جوانی 20 ساله که عاشق زیبا می باشد  ( ازقوم های دور زیبا ) در گوشه حویلی با چوب کوچکی در دستش بازی می کند نگران است.چوب را می شکند،از جایش بر می خیزد.

از گوشه حویلی درون کارخانه بوی بد، دود و آتش بلند می شود صدایی ضجه و ناله زیبا شنیده می شود ،که خود را در داده است.

امید از همه زودتر خود را به کارخانه می رساند ..کم کم همه می آیند.

پیش کارخانه جمع می شوند .مادر به سر وروی خود می زند . پدرهم گریان است به دیوال تکیه می دهد ،به آرامی به زمین می نشیند..امید وچند جوان دیگر جسد نیمه جان زیبا را درون کمپل پیچانده از داخل کارخانه خارج می کنند،با عجله به سوی دروازه حویلی می روند.پدرباهر دو دست سرش را محکم گرفته است .

در شفا خانه دوربسترزیبا کل قومی حلقه زده اند،مردی میانه سال با یک دسته گل ویک پلاستیک میوه رنگارنگ داخل اتاق می شود.امید از مادرخود اجازه میگیرد که خارج شود،مرد به او نگاهی می کند .

زیبا ومرد نگاهشان بهم می افتد،زیبا چیغی میزند .فامیل اورا آرام می کنند.

مرد خنده ای مرموزی می کند ..

امید در میان حویلی شفا خا نه قدم می زند متوجه شاخه گلی می شود ،که شکسته است .با دستش گل شکسته را راست می کند ،بویش می کند .

دیزالو ( چندروزبعد /شب )

صدای زوزه سگ ها از دور شنیده می شود .

تصویری ازیک خانه در شب صدای گریه شنیده می شود .از پشت کلکین سایه مرد وزنی دیده می شود در روشنایی چراغ خانه مرد زن را در حال لت وکوب است .

دیزالو(روز)

زیبا درون حویلی با خود بیت کودکا نه ایی را زمزمه می کند .با چوبی که دردستش می باشد .قونقوزی را آزار می دهد .وقتی که جانور را می کشد ،برایش گریه می کند ..پیرزن که خشوی زیبا است، رفتار اورا از پیش کلکین سیل دارد .با تاسف سرش را تکان می دهد .کات به مرد میانه سال که اورا لت می کند. زیبا می خندد.

مرد از لت کردن دست می کشد ،به درون خانه میرود.از حویلی به سرعت خارج میشود .پیر زن از پشت مرد صدا می کند :کجا می روی بچم ؟

مرد سر خود را برمگرداند: باید تکلیف ایی زنکه روشن بسازم ،مادر !!

بازگشت به زمان حال /مرستون /

مادر در حالی که قطرات اشک روی صورتش جاری میباشد می گوید: آ..داکتر جان انمی قسم تکلیفش را روشن ساخت، در اینجه آورد و رهایش کرد!.

.داکتر اورا درآغوشش می گیرد.درگوشه چشمان داکترنیزاشک دیده می شود ،با مادر دلسوزی می کند.زیبا یک شاخه گل را که در روی زمین افتاده است بر میدارد .در میان زمین می شاند، داکترکاری را که زیبا انجام میدهد به مادرش نشان می دهد داکتر می خندد ، مادر چیزی را درک نمی کند .زیبا روی خوده بر می گرداند، به داکترومادرش لبخند می زند ....

پایان سرطان/ 1386 نوشته :علی فاضل

نتیجه: رضایت شرط اول در ازدواج می باشد،خود سوزی کار درست نمی باشد ،تاثیرآن نه تنها بالای انتحار کننده ،بلکه برفامیل ونزدیکانش هم دارد.

..بد دادن به کلی کار درستی نمی باشد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:14  توسط علی فاضل   | 

 

بیرونی/روز/کوچه باریک وطولانی

یکی ازمحله قدیم شهر.جوانی با لباسهای نو و یک دسته گل زیبا سوار بر با یسکل در کوچه ای روان است .با خود ترانه ای زیبایی را زمزمه می کند ، خندان است . دروازه خانه ای به صدا در میاید . جوان خود را مرتب می کند .نگاهی به اطراف می کند کسی در کوچه نیست وبا آیینه ای که از جیب اش می کشد ، موی سرش را منظم می کند .دختری جوانی در خا نه را، نیمه با ز می کند.جوان بایسکل سوار را می شناسد ، خوشحال می شود.درب راکامل باز می کند و خودش از پشت دروازه فرار می کند

بیرونی/روز /داخل حویلی

اسد پسر 10- 12ساله شوخ خا نواده است ،با گودی پرانی در دست از بام خانه پایان می شود. اوضاع رااز گوشه حویلی کنترل می کند. ازپشت کلکین می بیند که چای با کیک وکلچه برای جوان تازه آمده، آورده می شود .خوشحالی از چهره همه فامیل پیدا است .اسد آرام آرام به طرف دروازه حویلی می رود . بایسکل مهمان را بیرون می برد.اما بسیار مواظب است که کسی خبردار نشود .

نمای بیرونی –روز/ ادامه

اسد سوار باسیکل، خوشحال است مرتب زنگ باسیکل می زند از چند کوچه می گذرد وقتی که وارد کوچه دیگرمی شود یکی ازدوستانش را سوار می کند . درنمای بعدی یکی دیگر از بچه ها را درحال سوارشدن است . صدای خنده وشادی آنها در نمای دور شنیده می شود . رهگذران وعابرین به آنها نگاه می کنند سروریکی از بچه ها سیبی را گاز می زند به اسد هم میدهد.اما به جواد نمی دهد .صدای خنده آنها زیاد می گردد. درکش کشک بین آنها باسیکل چپه می گردد دوباره سوار می شوند به میدانی می رسند پیر مردی باقلی فروش در گوشه ای دیوار به آنها نگاه می کند وبا صدایش بلند فریاد می زند .

باقلی... باقلی

بچه ها از بایسکل پایان می شوند .بچه های دیگر دور آنها جمع می شوند . یکی زنگ می زند یکی به آیینه خودش را نگاه می کند اسد به آنها بد وبیراه می گوید.

انور با دستمال گردنش بایسکل را پاک می کند هر کس تقاضا می کند که یک بار سوار شود اما اسد قبول نمی کند یکی از بچه ها پنچ دانه تیشله می دهد تا یک بار میدانی را دور بزند اسد قبول می کند او سوار می شود دیگری که ، نا صر است هر چه که التماس می کند اسد قبول نمی کند .

یک دیگر از بچه ها دو روپه می دهد وسوار بایسکل می شود .دوباره ناصر تقاضا ی خواهش می کند اما اسد اصلا گپ او را نمی شنود .نا امید به بایسکل نگاه می کند.

پیر مرد باقلی فروش در عمق میدان به آنها نگاه می کند .در روی تصویرپیرمرد صدای دوره گردی شنیده می شود .

نان خشکی ..آهن های کهنه ..بطری های کهنه و..خریداریم؟؟؟

جوانی با یک بوجی به پشت وارد کادرپیرمرد که به سمت او نگاه می کند می شود .ودر یک گوشه دورتراز پیر مرد کنار دیوار می نشیند.

نمای از بالای دیوار که دوره گرد..پیر مرد..وبچه ها دیده می شوند.

پیشکی سر دیوار به میدانی نگاه می کند..بچه ها از بایسکل غافل شده اند

و مشغول تیشله بازی خود هستند.

دوره گرد نگاهی به بایسکل می کند و از میدانی خارج می شوند.پیر مرد از بی کاری در حال چرت زدن است و بچه ها.سخت مشغول بازی هستند.

از گوشه دیگر میدانی جوانک دوره گرد این بار بی صدا وارد می شود. پیشک از جای خود حرکت می کند.پسرک دوره گرد به بایسکل نزدیک می شود.بوجی خود را به زمین می گذارد . نگاهی به اطراف می کند کسی متوجه او نمی باشد . به سرعت سوار بایسکل می شود بایسکل را به حرکت در می آورد .پیر مرد خبر دار می شود .. فریاد می زند

.دزدی کرد...بایسکل ره برد....

بچه ها حالا متوجه شده اند ، دزد از کادر خارج می شود .

بچه ها با غال و مقال به دنبال دزد دوره گرد می دوند...او را فحش و ناسزا های بد می دهند.ناصر در میان بچه ها حالا از همه پیش تر است.

روز /بیرونی /پیش دروازه اسد

داماد جوان به همراه خانواده اسد از خانه بیرون آمده است .در کوچه مشغول گفتگو

هستند.یکی از بچه ها دوان دوان به آنها نزدیک می شود وخبر دزیده شدن بایسکل را به آنها می دهند .

از دور اسد افسرده ونگران وارد کوچه خودشان می شود . پدر به سوی اسد تیز می آید ، به سوی اوحمله میآورد که او را لت وکوب کند .اما دیگران مخصوصا داماد مانع ازلت کردن اسد می شود .دخترک خانواده درون حویلی نگران است..سرور یکی از بچه ها به جمع آنها نزدیک می شود و با تاسف سری تکان می دهد .که تلاش آنها بی فایده بوده است.

ادامه / کوچه ها/ روز

دزد بایسکل با سرعت پای می زند.ناصر به دنبال او می دود .از کوچه های زیادی می گذرند.عرق از سر و روی ناصر می ریزد .اما او نا امید نمی شود.

در یک کوچه باریک ناگهان بایسکل دیگری وارد کوچه می شود.هر دو بایسکل با هم بر خورد می کنند....دزد بایسکل از جای خود بلند می شود.و لنگ لنگان شروع به فرار می کند.بایسکل سوار به او فحش می دهد.ناصر به بایسکل می رسد .بسیار مانده وذله شده است.

با بایسکل سوار دیگر گپ می زند

بسیار خوشحال،.سوار بایسکل می شود .از چند کوچه می گذرد.به هر کسی که از روبروی او میآید سلام می کند. ودست خود را بلند می کند. به میدانی می رسد .تنها پیر مرد باقلی فروش درمیدانی است چند بار میدانی را دور می زند.پیر مرد به او خنده می کند. برای پیرمرد نیز زنگ بایسکل را می زند.و از میدانی خارج می شود ...

به کوچه اصلی یعنی کوچه اسدشان وارد می شود.

همه فامیل اسد ...دامادجوان و….جمع است.پدر هنوزبه سر اسد غال ومغال می کند

در نمای باز ناصرسوار بایسکل وارد کوچه می شود. داماد جوان در حال خداحافظی است..با صدای زنگ بایسکل همه متوجه آمدن ناصر می شوند.

اسد بیشتر از دیگران خوشحال است به سوی او می دود واو را در آغوش می گیرد

.(تصویر اسلوموشن )             پایان    ( علی فاضل )    بهار _ 1387

نوشته:علی فاضل / زمستان / 1386

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:19  توسط علی فاضل   | 
 

خداحافظ گل سوری

کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من

سرود سبز می خواهند

من آهنگ سفر دارم

من و غربت

من و دوری

خدا حافظ گل سوری!

سر سردره های بهمن و سیلاب دارد دل

بساط تنگ این خاموشی

این باغ خیالی

ساز رویای مرا بی رنگ می سازد

بیابان در نظر دارم

دریغا، درد!

مجبوری!

خدا حافظ گل سوری!

هیولای، گلیم بددعایی های ما بر دوش

چراغ آخر این کوچه را

در چشم های اضطراب آلودۀ من سنگ می سازد

هوای تازه تر دارم

از این شوراب، از این شوری

خدا حافظ گل سوری!

نشستن

استخوان مادری را آتش افکندن

به این معنی، که گندمزار خود را

بستر بوس و کنار هرزه برگان ساختن

از هر که آید

از سرافرازان نمی آید

فلاخن در کمر دارم

برای نه

به سرزوری!

خدا حافظ گل سوری!

ز حول خاربست رخنه و دیوار، نه!

از بی بهاری های پایان ناپذیر سنگلاخ

آتش به دامانم

بغل واکردنی رهتوشۀ خود را

جگر زیر جگر دارم

ز جنس داغ،

ناسوری!

خدا حافظ گل سوری!

جنون ناتمامی در رگانم رخش می راند

سیاهی سخت عاصی، در من آشوب آرزو دارد

نمی گنجد در این ویرانه نعلی از سوارانم

تما شا کن چه بی بالانه می رانم!

قیامت بال و پر دارم

به گاه وصل،

منظوری

حدا حافظ گل سوری!

نشد

بسیار فال بازگشت عشق را از سعد و نحس ماه بگرفتم

مبادا انتظارش در دل آساهای من باشد

مبادا اشتران بادی اش را، زخمه های من

بدین سو راه بنماید

کسی شاید در آن جا

عشق را، با غسل تعمید از تغزل های من، اقبال آراید

من و یک بار دیدار بلند آوازگان ارتفاعات کبود و سرد

تماشای اگر هم می نیفتد

دست و دامانی هنر دارم

نه چوکاتی، نه دستوری!

خدا حافظ گل سوری!

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 17:50  توسط علی فاضل   | 
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی           با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلاو مجنون رابکش            عکس حیدر راکنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذعشق را تصویر کن            در  بیابان  بلا  تصویر از  سقا  کشید

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم            گریه کرد آهی کشیدزینب کبرا کشید

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 21:51  توسط علی فاضل   | 
 

برای اداره کردن خویش ازسرت استفاده کن ،برای اداره دیگران ازقلبت 

التماس به خدا شجاعت است اگر برآورده شود حاجت است

اگر بر آورده نشد حکمت است

التماس به خلق شرمندگی است اگر بر آورده شد منت است

و اگر بر آورده نشد ذلت است... (امام علی (ع) )

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:52  توسط علی فاضل   | 
علی بر عرش عالم بی نظیر است                  علی  بر  عالم   و آدم   ام    است

بر  عشق  ناب  مولایم   نویسم                     چه عیدی بهتر  از عید غدیر است

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:47  توسط علی فاضل   | 
مثل آلمانی : گاهی دروغ همان کار را می کند که یک چوب کبریت با انبار باروت می کند .
مثل آلمانی : بهتر است دوباره سؤال کنی تا اینکه یکبار راه اشتباه بروی .
مثل آلمانی : زمان دوای خشم است.
مثل آلمانی : عشقی که توأم با حسادت نباشد دروغی است .
مثل آلمانی : در برابر آن کس که عسل روی زبان دارد ، از کیف پولت محافظت کن .
مثل آلمانی : روزیکه صبر در باغ زندگیست بروید به چیدن میوۀ پیروزی امیدوار باشید .
مثل آلمانی :  تملق سم شیرین است .
مثل آلمانی : به امید شانس نشستن همان و در بستر مرگ خوابیدن هما
مثل آلمانی : سند پاره می شود ، ولی قول پاره نمی شود .
مثل آلمانی : کمی لیاقت ، جوهر توانایی در موفقیت است .
مثل آلمانی : زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلبۀ خرابه هم زندگی می کنند .
مثل آلمانی : کسیکه در خود آتش ندارد نمی تواند دیگران را گرم کند .
مثل آلمانی : افتادن در گل و لای ننگ نیست، ننگ در این است که در آن جا بمانی. 
مثل آلمانی : افتادن در گل و لای ننگ نیست ، ننگ در این است که در همانجا بمانی .
مثل آلمانی : بدون دوستان به سر بردن بدتر از داشتن دشمنان است.
مثل آلمانی : برای مرد گرسنه ساعت هر چند بخواهد باشد هنگام ظهر است.
مثل آلمانی : یک دروغ تبدیل به راست می شود وقتی که انسان باورش کنید.
مثل آلمانی : بهترین توبه، خودداری از گناه است.
مثل آلمانی : اگر می خواهی قوی باشی نقاط ضعف خود را بدان.
مثل آلمانی : بسیاری از افراد در موقعی که برنده می شوند می بازند و بسیاری دیگر وقتی که می بازند، برنده می شوند.
مثل آلمانی : خالی ترین ظرفها، بلندترین صداها را می دهد.
مثل آلمانی : برای مرد گرسنه ساعت هر چند بخواهد باشد هنگام ظهر است.
مثل آلمانی : هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود.
 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:48  توسط علی فاضل   | 
 
  بالا